+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 18:37  توسط مردمک
|
تو رگهام یه خوشی دویده انقدر که امروز کلی روی یاد گرفتن سبک رقصیدن انگلیسی ها تمرین کردم و به کشف حرکات جدیدی نائل شدم.
همه ی اینها به خاطر خواب خوبی بود که اون دیده.
ایا تعبیر میشه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 17:23  توسط مردمک
|
باخندش ریسه میری و با گریه اش ابر بهاری
اما هیچی تغیر نمیکنه
ما همیشه تو زندگیای مامان و بابامون می مونیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 11:45  توسط مردمک
|
تنهایی از من وحشت میکند
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:8  توسط مردمک
|
اول جا خوردم از این پیغام گرگ وشانه
اما کمی تدبر کردم و دیدم که در طول ناریخ مردها هم شاکی بودن
نتیجه اینکه همیشه همه جور ادم از دسته یک و دو داریم
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:6  توسط مردمک
|
جمعه کلافه ای و دوست پسرتم بی حال تر از اینه که ببرت بچرخونت و بهت توجه کنه
فلسفه ی خلقت مرد چیه؟
به قول مارال شاید گرگیست برای نگهبانی از بره اش
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:7  توسط مردمک
|
تنهایی بزرگت میکنه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 15:28  توسط مردمک
|
این روزها شاید فکر میکنم که به خوبیها نزدیکترم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:39  توسط مردمک
|
شما رو یادم میاد.مارال میگه کچل شدی!
ممنون از اینکه یاد قدیما کردی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:38  توسط مردمک
|
مدت هاست هیچ جایی نیستم
هنوز هم تصمیم نگرفتم اینجا باشم یه نه!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:8  توسط مردمک
|